بوی آتش
بوی باروت
بوی خاک
و آن طرفتر، خورشید غم گرفتهای داشت خودش را در شط پنهان میکرد. شهر، خاموشی کنار شط نشسته بود و به پیغامی که باد در گوشش زمزمه میکرد، میاندیشد. باد در معیت قاصدکان گفته بود که چند لحظه آن سوتر، کسانی پرواز کنان، به سویش میآیند؛ با خطوط خشم بر چهره. و اینک، انتظار شهر به پایان میرسید و شهر، همه مردان از راه رسیده، مردان خون و خطر را در آغوش میکشید.
مردان، قدمهای محکمشان را در تدارک جشن با شکوه بر زمین میکوفتند و چقدر سر بر شانههای هم نهاده، گریستند در کنار شرجی شط!
گریستند برای تن زخمی شهر، برای کودکان معصوم که جنگ آنها را پس نداد. برای جهان آرا که دیگر نبود تا آزادی شهر را ببیند و برای صدها جان باخته آزادی، که با جهانآرا سبز شدند و شکفتند.
مردان اگر چه خسته، امّا شاد، خاک را بوسیدند و بوی یاران رفته را نفس کشیدند و آن سویتر، حیرت ماند و شگفتی، برای آنان که برف خندههاشان را در تابستان خشم مردان آسمانی ریختند.
گوش از نعره نخل بردار! این صدای حُزن آور یک سرزمین است.
در رگهای نخل، حزن جهنده یک ملّت ایستاده است.
گوش از خروش خاک بردار! این فریاد نفس گیر منظومههاست. زیر پوست خاک، نعش یک سرنوشت است که میکوبد.
| «جاده یخ بسته و مرگ از نفسش میجوشد | ملک الموت ز بانگ جرسش میجوشد» |
از بادهای پشت سرم میخواهم: اگر ممکن است، در طنین رگبارها بپیچد؛ میخواهم خوب زمزمه کنم.
ای پنجرهها، ای دیوارها! این نبض شماست که در شقیقه من میزند.
ای پنجرهها، ای دیوارها! این شمایید که از لبهای من میخندید، این شمایید که از چشمهای من میبارید.
| «شیر باشید به دروازه رسیدند کَسان | باغ را حفظ کنید از دَم دوزخ نفسان |
| شیر باشید که روباه دلیری نکند | .............................................» |
ای پنجرههای از خاک و ای دیوارهای از خون! بر شکوه زانوانتان محکم بایستید؛ همین امروز است که هیچ شیطانی را یارای نعره زدن در هوای زلالتان نخواهد ماند.
پیروز باد قهقهه مستانهتان در باد! بشکوه باد دست افشانیتان در خاکستر!
گوش از نعره نخل بردار! این بانگ رو در رو زنانی است که شامگاه شیونِ خویش را در گلوی دریده نخل دمیدهاند.
گوش از خروش خاک بردار! این صدای پای عزالانی است که طعم تشنگی را در رگبارهای بهاری سلاحشان به جا آوردهاند.
شهر من! گوش بر سینه من بگذار، تا با هر تپش، برایت دیوانهوار بمیرم.
گوش بر سینه من بگذار، تا از جگر ببوسمت.
خرمشهر، ای شهر آوازهای غریب! زنده میخواهمت تا در هر پردهات، فصلها را بشورانم؛ آن چنان که تنها بهار ... آن چنان که تنها باران ...
گوش از نعره نخل بردار! ـ خوب است ـ حالا صدای ترنّمهای در راه را بهتر خواهی شنید.
آسمان چون طوماری در هم پیچید، زمین لرزید، کوهها غبار شد و خورشید ـ دشنه گزیده ـ از فروغ افتاد. اسرافیل بود که در صور میدمید.
در خرمشهر غوغایی بود و در «خیابان رستاخیز» قیامتی برپا، که اهریمن، به حرمت شکنیِ دیار دلیران جسارت کرد و در بیشه شیران پای میکوبید و جولان میداد.
زنجیر به قامت کوهها میافکند و سینه آسمان را به تیغ ناخن میخراشید.
خورشید را به زخم دشنه، خونین و بیفروغ میکرد و گلهای «هفت بندی» خرمشهر را میدیدی که سرخفام، به خاک و خون تپیدند؛ شکفته و ناشکفته، پیر و جوان، زن و مرد.
خورشید، خودش را به وسط آسمان کشیده بود تا زخمی را که دشمن بر پیکر وارد کرده بود به راحتی ببیند. میدید که مقصدِ دلیران، «خیابان رستاخیز» بود.
«مسجد جامع»، لبریز از شور و شعور بود و پر ازدحامِ حضور.
بیمارستان شهر از گلهای پایمال و کبوتران رنگینبال انباشته و اکنون، نوبت مسجد بود که مرهم زخمها باشد.
و مسجد که مردم زخمدیده را در آغوش گرفته بود، دستهای فیروزهای منارههایش را در امتدادِ گنبد کاشی به نیایش لاجوردی آسمان افراشته بود و از شکوفه آن دستها، نور فرا بنفش تشعشع میکرد و عطر رضوانِ خداوند میپراکند.
دست جنایت اهریمن از آستین خیانت بنیصدر بیرون آمد و از «توپخانه» خبری نشد. دشنه دشمن بود که پهلویِ درختانِ بلند افراشته «کُنار» را یکی پس از دیگری میدرید و «گلهای زرد جنگلیِ» شهر خرّم را میپژمرد.
آفتابِ تیغ خورده خرمشهر، شجاعانه هفتهها مقاومت کرد و از پسِ هر غروب، دیگر بار سینه آفاق را شکافت و طلوع کرد.
حدیث خیانتها و جنایتها و قصه مقاومت دلیرمردان و شیرزنان خرمشهری، کوی به کوی، بَرزن به برزن، شهر به شهر و خانه به خانه پیچید و ندایِ پیر مراد، غیوران دیار را بسیج کرد و خون غیرت را در شریان فرزندان سلمان به جوش آورد. و سرانجام، شکوفه لبخند بر چهره ماهتابِ شهر شکوفا گردید و «خرمشهر را خدا آزاد کرد»
پروانههای مینو، دسته دسته به تکریم کبوترانِ در خون خفته و آلالههای سرخِ «جنّت آباد»، به طواف شمع مزار سید شهیدان خرمشهر، شهید «سیدمحمّد جهانآرا» همّت گماردند. شهد شیرین و دلگشای آزادی، گوارای وجود نازنین دلاور مردان و غیور زنان خرمشهری باد؛ آنان که در خرمشهر ماندند تا خرمشهر بماند تا ایران بماند، تا اسلام بماند
شب بود و نخلهای سوخته در سکوت سرد و خشک صحرا.
شب بود و شط سوخته؛ و آسمان، چشم به راه مردانی از جنس نور و نیایش بود.
حادثه در راه بود و صبور مردان قبیله عشق،سرشار از باور بارانی جاده، دلتنگیهای یاران از دست رفته خویش را میسرودند.
حادثه در راه بود و افق در افق چشمهای خون آلود، در خط آخر خمپارهها، خیمه میزدند.
سراسر شب، سرشار از شعر بود و شعور، عشق بود و عرفان، زمزمه بود و زلالی، ایمان بود و باران و حماسه بود و حماسه.
دستها لبریز از مهربانی و سینهها سرشار از شرار عشق و شهادت بود.
با گامهایی استوار و ارادهای آهنین، از خویش تا خدا، به راه افتادند و تمام ای کاشها را در زیر پوتینهای خود پایمال نمودند؛ خرمشهر منتظر بود.
پیشانی بندهای خویش را در نسیم حادثه به رقص درآوردند و رفتند، تا جانی تازه و طراوتی دوباره به کوچههای خالی خرمشهر ببخشند و گرد و غبار غربت و محنت را از سیمای آسمان شهر بزدایند. رفتند، تا خانههای خون آلود خرمشهر را خالی از خفاشهای خیرهِ شب پرست نمایند و خشاب خشم خویش را بر سر آنان خالی نمایند.
رفتند تا «آهن وجودشان را در کورهای که دشمن افروخته است، شمشیر کنند و مهیای جهاد شوند».
رفتند، شوق در شوق منتظر و بال در بال رها؛ با آغوشی لبریز از دوباره زیستن.
رفتند، تا تابوتها دست خالی از جبههها برنگردند.
شب در محاصره صبح، نفسهای آخر خود را کشید و صبحدم، خورشید، خرمشهرِ خالی از خفاشها را به تماشا گریست.
خرمشهر آزاد شد.
کوچههای شهر، مالامال از پر و بال بود و خیابانها لبریز از پروازهای پراکنده پرستوها.
آمدند و شهر در آغوششان، بهار را حس کرد و عشق و اشک، بار دیگر به هم آمیخته شد و خونین شهر ـ کعبه دلهای عاشورایی ـ بار دیگر طراوت از دست رفته خود را باز یافت.
خرمشهر آزاد شد و چشم تمام منورها، در آسمان خرمشهر روشن شد.
خرمشهر آزاد شد و یاران همدل، مترسک سازانِ هراس را در جای خویش خشکاندند و آتش به جانهای رسوایشان انداختند.
خرمشهر آزاد شد و یاران چه جسورانه ایستادند و پایان نامه شهادت خویش را با خون خویش امضاء نمودند و به استقبال لحظههایی شتافتند از جنس آگاهی مدام!
خرمشهر آزاد شد، امّا به قیمت خاک شدن استخوانهای آیینههایی که رفتند، تا ایمانهای ما پوکی استخوان نگیرد.
رفتند، تا بچههای محلههای خرمشهر، یک بار دیگر در دف نوازی خورشید، کنار شط، دور هم جمع شوند و اندیشهِ مواج شط را به خاطر ما بسپارند.
رفتند تا خورشید، از پشت شقایقها طلوع کند و از پشت خاکریزها به صبح بیانجامد.
یاران رفتند، تا ما به خود آییم و لالههای سوخته را از پشت پنجرههای رو به پرندههایِ پر پر شده و سوخته، برداریم و سبک بالتر از نسیم، از روی شانههای خویش، آنها را رهسپار آسمان نماییم.
یاران رفتند، تا لالههای اهوازی و سوسنهای سوسنگردی و رازقیهای دزفولی و شقایقهای اهل شوش را در خیابانهای خلوت شهر برویانند.
رفتند، تا نرگسهای نارنجی شده با نارنجکها، غبار فراموشی به خود نگیرند.
چشمهها میدانند که تماشای آسمان، از پشت میلههای اسارت چه قدر سخت است و طلوع خورشید، در قفس زیبا نیست و زندگی ـ در زندان ـ تکرار همیشه مرگ است.
قلبها میدانند که قلب شهر، چه قدر از صدای قدمهای بیگانه نفرت دارد.
همه میدانند که شانههای شهر، ضربههای تازیانه را به حضور دستهای دشمن، ترجیح میدهد،
که مشام شهر، بوی خون لالههایش را ـ چه قدر عاشقانه ـ نفس میکشد.
همه میدانند که شهر، از بوی ادکلنهای غریبه، سرگیجه میگیرد ...
نگاه خون گرفته کوچهها، جادّه را مینگرند، تا شاید غبار سایههایی آشنا را توتیای چشم خود کنند.
خشتْ خِشت خانههای خالی، حضور دوباره زندگی را انتظار میکشند.
گلها فقط بوی غربت میدهند و نخلها، قصیده بلند فراق را به گوش باد میخوانند ...
و اینک، خرمشهر! سر بلند کن، که تو سرفرازترین خاک این دیاری!
خرمشهر! سر بلند کن، که آوازه سربلندیات، کوچه به کوچه، شهر به شهر و دهان به دهان، در تمام دنیا پیچیده است.
بخند، که شکوه و شکوفائی از آن توست.
بخند، که از این پس، دلهای آزاده، نام دلنشینت را عاشقانه هجی خواهند کرد.
خرمشهر! به خود ببال که از این پس، سرگذشت اسارت و آزادیت را شاعران خواهند سرود و روزگار، از الفبای قیام سرخت، قصّهها خواهد نوشت.
قفسها خواهد شکست و کبوترانت رهاتر از همیشه، آزادی را جشن خواهند گرفت. زنجیرها، خواهد گسست و نخلها، سرفرازیشان را به رخ آسمانها خواهند کشید.
پلک بگشا ـ ای شهر خون و قیام! ـ و سربلندی و آزادگیت را عاشقانه به تماشا بنشین.
پلک بگشا و مژده رهاییات را بر در و دیوارهای زمانه نظاره کن؛ «خرمشهر، خونین شهر، آزاد شد» آغوش بگشا ـ ای حجله خونین گلهای بهشتی! ـ و عروس زیبای آزادی را با تمام وجود در آغوش بگیر!
برخیز، خرمشهر!
خدا تو را آزاد و رها میخواهد.
خرمشهر سرزمین خرمی است که سرچشمه طراوت همیشگیاش، سرخی شبنمگونه قطرات خون است.
خرمشهر سرزمین صبوری است که سنگفرش خیابانهایش به سرخی خون سرو قامتان دلیر میهن رنگین شده است.
خرمشهر دروازه عبور سفیران عابدی است که با قطرات خون، وضوی عشق ساختند و به ملکوت پیوستند.
خرمشهر مقر شاهدان شاهدی است که گواهشان ذکر یا حسین علیهالسلام بود و حضور جاویدانشان تجلی کربلایی دیگر.
خرمشهر سرزمینی به وسعت آسمان است که سینههای سوختهای را در آغوش گرم و سوزان خویش گرفته است که هر کدامشان در جوار قرب الهی مأوی گرفتهاند.
خرمشهر، سرزمین «محمّد جهانآرا» است و «جهانآرا»، سردار فاتح کربلای ایران.
خرمشهر، سرزمین دروازههای آسمانی است که از بیکرانه افق به سمت و سوی زمین گشوده شد و امواج گلوله و آتش خمپاره، مردان مرد را با خود به بیکران ابدیت روانه کرد.
خرمشهر سرزمینی است که هر کوچهاش، همچون شقایقی داغدار، قصه داغی بر سینه دارد؛ قصه شرحه شرحه فراق، قصه مظلومیت، قصه تجاوز و قصه ...
خرمشهر، معبر آسمانی مردان خداست؛ مردانی که در آرزوی همراهی قافله کربلائیان، آرام و قرار نداشتند.
خرمشهر مقر شیردلانی است که جنگاور عرصه جهاد بودند و لبیکگوی ندای لبیک.
سلام و درودت باد، خرمشهر! آزادیت مبارک و آزادگیت جاویدان باد!
